از درون خودم را میسوزانم، از بیرون دیگران را
بسم الله الرحمن الرحیم
قسمت اول:
🖋میتوانم بگویم تقریباً همیشه همان «بچه مردم» بودم؛ همان که بزرگترها بچههایشان را با او مقایسه میکنند.
از همانها که با نمرهی ۱۹/۷۵ ناراحت میشوند. همانهایی که در همهی مسابقات منطقهای و استانی حضور دارند؛ دستی در هنر و ورزش و زبان و قرآن دارند، آرام و حرفشنو در گوشهای نشستهاند و مدال روی مدال و تقدیرنامه روی تقدیرنامه جمع میکنند.
به قول استادم، فکر میکردم همهچیز مسابقه است و من باید اول بشوم. خیلی جاها هم میشدم.
زودتر از همسن و سالهایم لیسانس گرفتم، زودتر ازدواج کردم، زودتر بچهدار شدم، پریدم وسط فوقلیسانس و باز هم زودتر از بقیه فارغالتحصیل شدم.
اما از حال خودم در این میان نگفتم… گفتم؟
حالم خوب نبود.
این را از حرکتهای سینوسی و منقطع زندگیام میفهمیدم؛وقتی شب با خودم اتمام حجت میکردم که از فردا صبح ترجمهی قرآنم را تمام کنم اما فردا و فرداهایش اقدامی برایش نمیکردم.
وقتی دو روز پشت سر هم مقالهها و درسم را به بهترین شکل میخواندم ولی یک هفتهی بعد دست و دلم به درس خواندن نمیرفت.
زمانی که وسط بحث و جدل با همسرم، متوجه میشدم این دهمین بار است که این موضوع ما را به جان هم انداختهاست، ولی هر بار نتوانستهام اقدام مناسب برای یک گفتگوی بهتر و تلاش برای رفع نیازهایمان بردارم.
میدیدم که خودم را سپردهام به خشم و کارهایی میکنم که در تصورم هم نمیگنجید، نه آن زمان و نه حتی همین لحظه، و این خشمهای رسیده از ناکجاآباد دیواری کوتاهتر از کودک ۶ ماههام نداشت که بیقراری میکرد و امنیت میخواست.
اینها را تعمیم بدهید به ورزش، رسیدگی به خود، مرتب کردن خانه، ترجمهی کتاب،…
من و دستاوردهایم چندان تحمل همدیگر را نداشتیم. وقتی دور هم جمع میشدیم، در چشمهای هم زل میزدیم و میپرسیدیم: «خب که چی؟»
و چون جوابی نداشتیم، متفرق میشدیم و میرفتیم سراغ دستاورد بعدی؛ شاید او پاسخی داشته باشد.
مدرکم از درون خودم را میسوزاند، من که میدانستم آنقدر که لازم دارم به من دانش اضافه نکرده. اما همکلاسی دبیرستانم که پشت کنکور ماندهبود فکر میکرد من شاخ غول شکستم!
دلم میخواست به او بگویم ترجیح میدادم مثل تو پشت کنکور بمانم ولی بدانم دقیقا برای چه چیزی دارم تلاش میکنم.
ازدواج کردنم داشت از درون مرا میسوزاند، چون به شدت گیج میزدم و خودم را گمشده و وابسته میدیدم. اما میشنیدم که از درایت و مستقل بودنم صحبت میکنند.
رزومهی بلندبالایم مثل نامهی عذابم بود، میدانستم که چقدر بعضیهایشان را دوست ندارم و چقدر «من»نیستم. اصلا چرا بقیه آن را انقدر مهم میدانستند؟
خلاصهی کلام:زندگی من داشت از درون خودم را میسوزاند و از بیرون، بقیه را.
روایتگر:یگانه، همقلبِ پیشقدم۴
برای دیدن قسمت های بعدی، کانال همپات را دنبال کنید.