پروازِ عقاب سفید

تا دیروز، در کل زندگی‌ام سه بار احساس امنیت را تجربه کرده بودم.

۱. حدود ۲۰ سال پیش، وقتی بعد از یک ماه، بابا از مکه برگشت و به خودم یادآوری کردم که پدر دارم.
۲. وقتی پس از یک شب بی‌خبری،‌ خشم استادم را دیدم که از صمیم قلب نگرانم بود.
۳. وقتی در سفر اربعین، یک ناآشنای عراقی، دستش را بالای سرم به دیوار قفل کرد که در ازدحام جمعیت له نشوم، و همزمان بلند فریاد زد:«نِسوااانْ، نِسوااانْ»

مستقل بودم. هر کسی به من می‌گفت «مواظب خودت باش»، به خودم، و گاهی به او می‌گفتم؛ «خدا مواظبم هست» و بعدش می‌زدم به دل خطر. برایم مهم نبود چه پیش می‌آید. می‌خواستم خودم باشم. و همین موضوع باعث می‌شد که به صورت کاملا خودخواسته، دست به کارهای ناامن و خارج از قاعده بزنم. هر چند هیجانش برایم مایه مسرت بود، اما احساس امنیت؟ نداشت!

دیگران هم عادت کرده بودند که من فراری باشم و آنها کمتر نگرانیشان را ابراز کنند. کم‌کم اینطوری شد که حرص می‌خوردند اما دیگر نمی‌پرسیدند که «چرا دیر کردی» و دیگر نمی‌گفتند که «این کارها برای دخترها عار است» و دیگر نمی‌شنیدم که «دختر برای خانه ساخته شده و نباید مدام در حال خیابان گز کردن باشد» و نمی‌سوختم از جمله‌ «هر وقت شوهر کردی ازین کارها بکن»

هر حرفی را می‌توانستم تحمل کنم. جز این آخری! فکر می‌کردم قرار است از یک قفس به قفس بعدی منتقل شوم و مطمئن بودم که قفس نمی‌خواهم. بنابراین، همین که دیگران به سکوت عادت کنند، برایم کافی بود.

از قرار گرفتن در هر محدودیتی عاصی بودم و از زیر یوغ قواعد رفتن مستأصل می‌شدم. همه حصارها را می‌شکستم. به هر ضرب و زوری که بود. حتی به قیمت شکستن خودم. حاضر بودم صدای خُرد شدن استخوان‌هایم را بشنوم اما صدای شکستن غرورم را نه. غرور از چه حاصل میشد؟ از تجربه‌های جدید. دلم میخواست تمام دنیا را کشف کنم. می‌خواستم بدانم در این دنیا چه خبر است. می‌خواستم تنها بروم. اردو، خانه دوستان، سفر، گفت و گوهای عمیق با غریبه‌ها، قرار گرفتن در جمع‌های بزرگتر، یاد گرفتن تمام ورزش‌ها و هنرها، سینما، انجمن‌ها و NGOها، و هر فضایی که به اندازه یک نفر، جای خالی داشته باشد، دلم می‌خواست حتما آنجا باشم.

الان را نگاه نکنید که این چیزها باب شده و همه دنبال تجربه کردن هستند. زمان ما فقط می‌گفتند: «درس!» من هم درس می‌خواندم. شاگرد خوبی هم بودم. اما برایم کم بود. گاهی هم درس، اصلا توی کله‌ام نمی‌رفت. آخر دلم تجربه بازی میخواست. اما بزرگترها، مدام می‌گفتند: «نه! نکن! نرو!» و حتی «نخواه!» اصلا اینطوری شد که عاصی شدم و مدام شنیدم که همان دخترِ یاغی هستم. اما به نظر خودم، خیلی هم سر به راه بودم. راهِ خودم!

دیشب اما برای بار چهارم احساس امنیت داشتم. بار چهارم در تمام عمرم. بیمار شده بودم و طبق معمول خودم می‌دانستم که برای بهبودی‌ام لازم است چکار کنم. باید دردم را خفه می‌کردم، خم به ابرو نمی‌آوردم و با تمام درد، خودم را قوی نگه می‌داشتم. باید اشک‌هایم را توی بالش فرو می‌کردم و بغض‌هایم را می‌بلعیدم. باید هر طور که بود جان سالم ازین مهلکه به در می‌بردم و البته احتمال مرگ را هم در نظر می‌گرفتم.
و می‌دانستم که می‌توانم. عادت داشتم. تمام زندگی‌ام همین بود!

این بار قضیه متفاوت شد. حواسش به من بود. مثل همیشه، در نزدیکی‌های نیمه شب، در شهر غریب راهی شده بودم که دردم را خودم خوب کنم. تنهایی! همسرم هم گذاشت! فقط با چند فرق کوچک. کسی را با من فرستاد و از طریق او جویای حالم بود. ماشین برای رفت و برگشت هماهنگ کرد، از موجودی حسابم مطمئن شد، و از همه مهم‌تر؛ وقتی که من حواسم به چیزهای کوچک نبود، به جای من انجامشان داد. همین! راستی گفتم که دیشب برای بار چهارم در تمام عمرم، احساس امنیت را تجربه کردم؟ دیشب در قفس نبودم اما یکی بود که خطرها را دفع می‌کرد.

الان‌که فکر میکنم ۱ سال است در کنارش این احساس را تجربه می‌کنم. دستم را باز می‌گذارد. از دور نگاه می‌کند و هر جایی که خطر در کمین باشد، از من مراقبت می‌کند. اما منِ نحیف آن قدر به فرار از قفس عادت کرده‌ام که آسمان را قفس میبینم.

و پناه بر خدا از این دنیای ظالم. که هیچ ظلمی از این سنگین‌تر نیست. اینکه آسمان را برای عقاب‌ها قفس کنیم.

برای شکستن این ظلم چه کنیم؟
فعلا دعا کنیم که ای‌کاش، مردها قوی شوند. آن قدر که جمله هایشان از «نکن، نمیتوانی، نمی‌شود و نرو» تبدیل شود به: «برو می‌توانی. من کنارت هستم». این چاره خوبی برای شروع است.

احساسم ملغمه عجیبی است. هنوز بیمارم و درد دارم. اما به جای بغض توی گلو، لبخند روی لبم می‌آید. برایش اسم میگذارم. احساس پرواز ایمنِ عقابِ سفید، بر فراز ابرهای سیاه بارانی!

و ای‌کاش، ای کاش زن‌ها، تمام زنان جهان برای درک این احساس قیام کنند.

نویسنده: عزیزِ ناشناس
شرکت‌کننده پیش قدم ۱

دیدگاه‌ها ۰
ارسال دیدگاه جدید