تسبیحی که دنبال ذکر میگشت
بسمالله الرحمن الرحیم
🖋 روزی که وارد پیشقدم شدم، دقیقا و به معنای واقعی کلمه، «تکه تکه» بودم. تکههایی دور از هم، نامرتبط و حتی متناقض. بخشی از من همسر بود، بخش دیگر مادر و بخشی دیگر بیهوده دست و پا میزد که در شغل و حرفهاش حرفی داشته باشد برای زدن. بدِ ماجرا این بود که در هیچکدامشان موفق نمیشدم. بدتر اینه این تکهها هیچجوره کنار هم جمع نمیشدند. مثل تکههای شکسته یک ظرف چینی که وقتی با فشار میخواهی کنار هم نگهشان داری، بیشتر لبههای هم را میسابند و صدای گوشخراش میدهند.
من اینطور آدمی شده بودم.
گم شده بین نقشهای مختلفی که ظرف چندسال روی سرم ریخته بود و من نتوانسته بودم خودم را از بینشان پیدا کنم و بیرون بکشم.
خودم؟ گفتم خودم؟!
خودی وجود نداشت! هیچ خودی نبود. من همسر آقای ایکس بودم، مادرِ ایگرگ و زد و یک وقتهایی هم خانم دکتر فلانیِ فلان کلنیک که بیحسیاش درد ندارد یا همیشه تاخیر دارد.
«من» بین تمام این نقشها گم شده بود و هر چه میگشتم پیدایش نمیکردم. هر شب، خسته و بی رمق، تکههای وجودم را از توی اتاق بچهها، از پشت سینک، از کانال تلگرام فلان دندانپزشک معروف جمع میکردم و روی تخت ولو میشدم.
مینا میپرسید: آرزوت چیه؟!
میگفتم: اینکه همسرم…
میگفت: رویات چیه؟!
میگفتم: اینکه بچههام…
مینا میتوپید: فائزه! خودت!… خودت کجای رویاهات هستی؟!
جوابی نداشتم. خودم کی بودم؟ مامان نازنین زهرا و امیرعلی؟ همسر آقای دکتر؟ منظور مینا از خودت چی بود؟!
حتی درست نمی شناختمش!
وقتی پیشقدم تمام شد، من تازه با خودم رو در رو شده بودم. سردرگم بودم و ربط این تکههای ناموزون و متناقض را با خودم نمیفهمیدم. نخ تسبیحِ این تکهها پیدا نمیشد. این بار خودم را میدیدم اما راهی برای نجاتش پیدا نمیکردم.
دوباره به همپات پناه بردم. مینا اینبار هلم داد به سمتی جدید. دعوتم کرد به فهم استعدادهای ویژهام. به خلق دوبارهی تصویرم از خودم. دو دل بودم اما امیدوار. بسم الله گفتم و شروع کردم. خواندم و گوش دادم. فکر کردم و فکر کردم.
حالا تصویر داشت کاملتر میشد. دانههای تسبیح داشتند آرام آرام کنار هم جمع میشدند و نخ ظریفی داشت آرام دانهها را، نقشهای زندگیام در آغوش میگرفت. کلمههایی جدید مثل سرعت، حرکت، و قدرت، کم کم وارد دایره لغاتم شد.
آرام شده بودم. تسبیح آماده شده بود. آمادهی ذکر گفتن.
ذکر؟!
ذکری نداشتم! گاهی زیر لب حرفهایی میزدم اما نمیشد بهشان گفت « ذکر »!
خدا اما نمیخواست من را بدون پاسخ رها کند. اینبار فراز را توی دامنم انداخت.
فراز آن ذکر را کلمه به کلمه، واژه به واژه یادم داد و به من فهماند همان عطری که پشت سینک موقع شستن ظرفها، توی اتاق بچهها بین لگوها و عروسکها، و توی زندگی شغلیم آن موقعی که خواندن فلان فصل فلان کتاب خسته ام کرده، یکهو توی هوا میپیچد و روح و جسم خسته ام را نوازش میکند، عطر کدام بهشت است.
حالا که این کلمات را مینویسم، خودِ خودِ منم، نه وقتی همسرم، نه وقتی مادرم، که خودِ خودِ فائزه نشسته و دارد این کلمهها را قطار میکند.
حالا خودِ خودِ فائزه است که نخ تسبیح این تکههای به ظاهر عجیب و متناقض شده، با تمام وجودش. کم کم دارم میفهمم کجای این زندگی هستم و بین این نقشهای مختلف، چه میکنم. و دنبال کدام معنا میدوم.
من این فهمیدن را بعد از خدا، مدیون اسبابهایی هستم که سر راهم قرار داد. مدیون مینا که نیازم را، قبل از اینکه خودم ببینمش فهمید و جواب سوالم را، درست همان موقعی که آن سوالِ لعنتی مثل خوره مغزم را میجوید، انداخت توی دامنم. مدیون عابده، یگانه، فاطمه، مریم و بقیهی بچهها هستم که نوع دیگری از «زیستنِ خود» را به من نشان دادند.
من هنوز بین نقشهای مختلفم در سفرم. هنوز صبحها مامانم، بچهها را که تحویل مهد بدهم، نقاب خانم دکتر روی صورتم میزنم و عصرها همسر میشوم و دختر و هی بین این نقشها میدوم. اما حالا از میان شلوغی همهی این چهرهها، خود واقعیم را میبینم که در پس زمینه لبخند میزند، زندگی میکند و معنایش را در آغوش میکشد.
حالا بهتر از گذشته میدانم که روح حاکم بر تمام نقشهایم چیست و چطور بین قالبهای به ظاهر متناقضم پیوند بزنم و سردرگم نباشم.
هنوز گاهی حالم با نقشهایم خوب نیست، گاهی حواسم نیست و تسبیح توی دستم تا دمِ پاره شدن میرود، گاهی خسته میشوم اما کافیست چند دقیقه آرام بگیرم، نفس عمیق بکشم و اجازه بدهم آن عطر بهشتی، آرام آرام اتمسفر روحم را پر کند و دوباره لبخند درخشانش را نشانم بدهد. آن موقع میشود که تسبیح دوباره توی دستم محکم میشود. بسم الله میگویم و دوباره، دانه دانه نقشهای زندگیم را ذکر میگویم.
روایتگر:فائزه، همقلب پیشقدم۴ و فراز۲