نشکستن شاخ غول!
بسم الله الرحمن الرحیم
🖋️ اگرنگویم همیشه، در اغلب اوقات در حال دویدن، جنگیدن و حتی له شدن برای شکستن شاخ غول بودم.
از تیپ و استایل و ست کردن لباس بگیر تا معدل و درس و انتخاب دوست و ورزش و رشته دانشگاهی و پروژه و مقاله و ازدواج و بچه و …
این سه نقطه میتوانست تا لحظاتی قبل از جان دادن من هم ادامه داشته باشد.
اما راستش را بخواهی شجاعت به خرج دادم و تصورش کردم.
تصور بودن همهی آنها، خب که چی؟
تصور نبودن آنها، حالا پس چی؟
تصور مرگم، بعدش چی؟
حتی اینجا دلم میخواست مثل مصاحبههای تلویزیونی بگویم، این سوالها بود که نقطه عطفی در زندگی من ایجاد کرد و بعد از آن، من دیگر آدم سابق نبودم. ولی خب، متاسفانه یا خوشبختانه احساس و فکر صادقانه و عمیقم این نیست.
من هنوز هم درگیرم.
و جالب است بدانید گاهی درگیریهایم بزرگتر و سختتر هم میشود به جای هموار و آسان شدن.
ولی یک چیز فرق کرده است، یک فرق بزرگ. و آن، لنز دوربین من است.
حالا اتفاقا میخواهم آن غول همهچیزخواهِ سیریناپذیر را ببینم و به او گشنگی بدهم. گشنگی از جنس گامکهای شجاعتم. گامکهای کوچکم که با آگاهی انتخابشان میکنم و دوستشان دارم.
میخواهم به او بفهمانم من اگر شاخ تو را هم نشکنم؛ قویام، شجاعم، ارزشمندم و وجود دارم.
با انتخابهای کوچکم شروع میکنم، قاطعیت به خرج میدهم، خودم و تصمیمم را میبینم، تبعاتش را به جان دل میپذیرم و انجامش میدهم.
و ناگهان”بوووووم!”
اونقدر هم ک فکر میکردم تبعات نداشت!
میخواهم همهی کارهایم کامل و بینقص باشد، اتفاقا نصفه نیمه رهایش میکنم چون اولویتم نیست! و اگر نصفه بماند، به این معنی نیست ک من آدم به درد نخوریام. مسئولیت کاری که تبحر و تجربهی کافی ندارم را قبول میکنم، چون به اندازهی یک گامک جلورفتن بهتر از ایستادن در نقطهی صفر است. اتفاقا از بازخورد منفی گرفتن درموردش میترسم، ولی میروم و تقاضای بازخورد میکنم. چون نمیخواهم فرمون دست ترسم باشه.
از نه شنیدن بدم میآید؟ اتفاقا دوباره هم درخواست کمک میکنم.
میترسم دیگران فکرکنند آنطور که نشان میدهم، با دقت و کامل نیستم؟ از قصد بیدقتی میکنم و تبعاتش را کنترل کرده و میپذیرم.
این گامکها انتها ندارند و هیچ کدامشان شکستن شاخ هیچ غولی نیست!
ولی به اندازه شکستن شاخ همهی غولها به من قدرت و رهایی داده است.
کم کم دارم آن لحظه را میشناسم.
لحظهای که نوک صخره ایستادهام، به پایین پایم نگاه میکنم، همه چیز کوچک و دور است، سنگ کوچکی از کنار پایم میلغزد و در ارتفاع نیست میشود. قلبم تند میزند، نفسم هم انگار میخواهد بالا نیاید.
ولی دستم را روی قلبم میگذارم، یک نفس عمیق میکشم؛ جوری که رفت و آمد اکسیژن را در اکثر قسمتهای بدنم متوجه شوم و خیالم جمع باشد که حالشان خوب است، چشمانم را میبندم و روی نقطههای رنگی در سیاهی ایجاد شده در چشمانم تمرکز میکنم، انگار که آتشبازی به راه افتاده باشد و “بووووم”
این منم که پریدهام
و فشار هوا لبخندم را پهنتر و پهنتر میکند.
به آن غول نگاه میکنم که با شاخهایش هنوز همانجا در گوشهی مغزم نشسته. لبخند پهنشدهام را تقدیمش میکنم و میگویم:«من ازت بزرگترم، چون دارم سعی میکنم شجاعتر باشم.»
روایتگر: همقلب پیشقدم۲