جمعِ من‌هایِ من

بسم الله الرحمن الرحیم

🖋️ راستش بعضی روزها حس می‌کنم چند تا «من» توی سرم دارن با هم حرف می‌زنن، هر کدوم‌شون هم عجله دارن.
یکی میگه «مامان بودن مهم‌تره»،
اون یکی میگه «زنِ خونه‌ات هستی»،
یکی یادآوری می‌کنه «دخترِ خانواده‌ای»،
کاردرمانگرِ درونم میگه «حواست به مراجع‌هاته»،
کوچ درونم میگه «بیا رشد کنیم»،
بعد خودِ مهدیه هم یه گوشه می‌ایسه و میگه: «من چی؟»

گاهی واقعاً قاطی می‌کنم. احساس می‌کنم دارم بین چند جهت کشیده می‌شم.
نه از سر ضعف… از سر زیادیِ دوست داشتن‌ها، زیادیِ مسئولیت‌ها.

یه وقت‌هایی همه‌شون با هم قهر می‌کنن، یه وقت‌هایی هم انگار با هم دوست می‌شن و یه ریتم مشترک پیدا می‌کنن
— اون روزها زندگی قشنگ‌تره.

الان دارم یاد می‌گیرم به هر نقشی اندازه بدم، نه زیادی، نه کم.
اینطوری هم خودم کمتر خسته می‌شم، هم اون «منِ مادر»، «منِ همسر»، «منِ دختر»، «منِ کاردرمانگر»، «منِ کوچ»
از هم دلخور نمی‌شن.

و مهم‌تر از همه…
دارم یاد می‌گیرم خودِ مهدیه رو تهِ لیست نذارم.
چون اگر اون نباشه، هیچ‌کدوم از نقش‌ها درست اجرا نمی‌شن.

این روزها حرفم با خودم همینه:
آرام‌تر… گوش بده ببین کدوم «من» الان نوبتش هست.

روایت‌گر: ، هم‌قلبِ پیش‌قدم۳ و فراز۲

دیدگاه‌ها ۰
ارسال دیدگاه جدید