انگار واقعا راهِ نجاتی وجود دارد!
بسم الله الرحمن الرحیم
🖋️من از انجام خیلی از کارهای ریز خانه خوشم نمیآید!
یکجورهایی انگار نمیخواهم وقت باارزشی را که دارم، صرف تمیز کردن آن نقطههای کور کنم؛
البته اینکه ، وقتهایم دانسته و ندانسته کجا هدر میرود خودش قصهای جداست!
اما این بار فرق داشت.
بین کتفهایم میسوخت، ولی با عشق و حوصله نشسته بودم و دانهدانه حلواهای برشتوک را قالب میزدم.
کابینتها را خالی کرده بودم و با دقت برق میانداختم؛
یک مسواک برداشته بودم که مبادا گوشهای از چشم بیفتد و تمیز نمانَد.
انارها را در تور میپیچیدم، روبان میزدم و کنار میگذاشتم.
من جزو آن آدمهایی که بلدند آش بپزند نیستم، اما نمیدانم چه شد که مثل یک مامانبزرگ حاذق، نخود و لوبیا را خیس میکردم، میپختم و حوصله هم کم نمیآوردم!
دو روز بود صبح زود بیدار میشدم، مقرری حفظ قرآنم را انجام میدادم و میرفتم سراغ کارها.
ظهرها نمیخوابیدم، اما تا آخر شب پرانرژی بودم.
وسط تمام اینها، با حوصله به درخواستهای فوتبال بازی کردن و ماشینبازی و کتاب خواندنهای پسرکم هم جواب میدادم.
مدتها زندگی با معنا را تمرین کردهبودم، اما این چند روز انگار معنای زندگی را نفس کشیدم.
من داشتم خودم و خانهام را برای روضه آماده میکردم.
فکر اینکه کاری برای حضرت مادر انجام میدهم، همهی سلولهایم را به شور میانداخت؛
شوری که یک حزن شیرین و سنگین هم کنارش نشسته بود.
برمیگردم به خودم… به کارها و فکرهایم قبل از این دو روز.
این کارها همان کارها بودند؛ حتی بیشتر و خستهکنندهتر.
اما آن روزها معنا داشتند.
انگار یک قلممو رنگی کشیده باشی روی یک بوم سیاه.
کارها نهتنها انرژیام را نمیگرفتند، بلکه به من نیرو میدادند.
زندگی با معنا… انگار واقعاً راه نجات است.
هم راه نجات، هم نقشهی مسیر.
چون ذهنت را خلوت میکند و ذهن خلوت، به برکت معنا، انتخابها را جهت میدهد.
حالا که فکر میکنم، میبینم چقدر روزهایی که بدون معنا زندگی کردم را هدر دادم!
شاید مهم خودِ کاری که انجام میدهم نباشد؛
مهم آن معنایی است که به آن میدهم.
روایتگر: همقلبِ پیشقدم۴ و فراز ۱