رنگی شدنِ خیال

بسم الله الرحمن الرحیم

🖋️ ساعت نزدیک ۹ و کوچه ها خلوت بود. گه گاهی از خیابانِ مجاور صدای ویژِ ماشین ها سکوت را می شکست.
شهر تقریبا تاریک بود و هر نقطه‌ای که چراغ مغازه‌ای روشن بود از حضور آدم ها حکایت داشت.
حال و هوای آن‌موقع جان میداد برای پرسه زدن و فکر کردن.
به ذهنم رسید که ببینم آدم‌ها با شهر چه‌ کرده‌اند و چه چیزهایی سرنخِ حضور آدم هاست؛ یعنی اگر آدمی در آن شهر نباشد آن هم نیست و اگر باشد سر و کله اش پیدا می‌شود.
چراغ ها را دیدم که اگر آدم‌ها بودند روشن میشد وگرنه شهر تاریکِ تاریک بود. صداها را شنیدم. عطر عبور یک نفر مشامم را پر کرد و به وفور در کنار خیابان زباله‌ی مهیا برای جمع آوری دیدم.
کیسه زباله ها توجهم را جلب کرد و دقیق شدم ببینم آیا می‌توانم برای زباله‌ها خیال‌پردازی کنم.

به اولین کیسه زباله که رسیدم، خوب نگاه کردم. تفاله چای بخش زیادی از یک کیسه زباله را پر کرده بود، پوست نارنگی،  پوست نارنگی به مقدار زیاد، کمی پوست انار و سیب زمینی و تکه های ریز تخمه که جاهای خالی را پر کرده بود.
شروع به خیال پردازی کردم، حتما مهمان داشته است و سماورشان همیشه به راه است.

جلوتر که رفتم یک کیسه را دیدم که درون چند کیسه پیچیده شده بود، دقیق تر که شدم چینیِ شکسته بود. به ظاهرش می خورد فنجان قدیمی باشد. شاید از دست کودک نوپایشان افتاده یا نوجوانشان با توپ این دسته گل را به آب داده.
تکه‌های گلدار فنجان میگفت حتما از آن فنجان‌های قدیمی است که مادربزرگ‌ها برای جهیزیه هدیه می‌دهند و احتمالا بخشی از خاطرات را ساعت ۹ قرار بود ماشین زباله ببرد.
با همه این ها احتمالا مادرشان با آرامش برخورد کرده و با دقت تکه‌های چینی را در چند کیسه پیچیده تا دست پاکبان‌ها مجروح نشود.
دلم می خواست پای آن کیسه زباله بنشینم و همین طور خاطره پردازی کنم اما قضیه داشت جذاب میشد، باید به زباله‌های دیگر سر میزدم.

برای هر خانه ای قصه می بافتم، حتی حدس می زدم فلانی چند بچه دارد یا اصلا آیا در این محله نوزادی به دنیا آمده؟ و اینکه در هیچ زباله ای پوشک بچه پیدا نکردم برایم محل داستان پردازی بود که سن آدم‌های اینجا حدودا چقدر است و زندگی تا کی جریان دارد.
ظاهرا از دل همین زباله‌ها داستان‌های زیادی میشد خلق کرد. با خودم تصور کردم که اگر مثلا ساعت ۹ همه جا خشم شب بود و قرار بود هر کس خودش زباله‌اش را تقدیم پاکبان کند، داستان چه شکلی میشد؟
مثلا اگر هرکس به کیسه زباله اش شناخته می شد آیا ظاهر کیسه زباله‌ها تغییر میکرد؟
آنها که زباله شان شیرابه داشت و آنهایی که تفکیک کرده بودند موقع تحویل زباله‌شان چگونه پشت زباله‌شان می‌ایستادند؟
آنهایی که کلی دانه برنج که می‌توانست سهم آدم‌ها یا پرندگان باشد را روانه ماشین زباله می‌کردند هنوز هم عین خیالشان نبود؟

خشم شب واقعی نبود، اما خیال پردازی مرا به درون آشپزخانه خودم برد. به چند روز گذشته فکر کردم و دیدم خودم حاضر نبودم پشت کیسه زباله‌ام بایستم.
تصمیم گرفتم خشم شب را اسم رمز کنم. روی در یخچال و سطل زباله بنویسم، برایش داستان کودکانه بسازم و بگذارمش جلوی چشمم باشد. همه این اتفاقات در ذهن من افتاده بود اما انگار صفحه ذهنم حالا دیگر سیاه و سفید نبود، رنگ گرفته بود. انگار تغییر از همان لحظه‌ای که وارد می‌شود خودش را در همه سوراخ سنبه‌های زندگی نشان می‌دهد، فکرهایت را رنگی می‌کند و حتی ظاهر کیسه زباله‌ات را هم تغییر می‌دهد.

روایت‌گر: نجمه، هم‌قلبِ پیش‌قدم۵

دیدگاه‌ها ۰
ارسال دیدگاه جدید