تو هیچ کارهای!
بسم الله الرحمن الرحیم
🖋️ با غصه زیاد و اشکهای پی در پی حرف میزد با بغضی که به گفته خودش ۶سال است که در گلویش جا خوش کرده…
حرف میزد و اشکهایش یکهو با یک پلک آراااام، روی گونههایش سر میخورد…
درد مشترکی داشتم با او، اما درد من دو سال و اندیاست که دیگر به پیوست ضمیمه نبود…
چرا؟
به لطف پیش قدم…
به لطف واقعیتی که آنچنان به صورتم خورد که در لحظه، سنجاقِ دردم از سینه جدا شد…
راستش را بخواهی قصهاش مفصل نیست فقط شبیه دیدنِ ندیدنیهاست… کمی و یا شاید خیلی سخت.
حالا امروز بعد از دو هفته صورت شادابش را از پشت صفحه لپ تاپ میبینم و ته دلم غنج میرود… انگار تک تک سلولهای پوست صورتش توی آفتاب گرمابخش زمستان خودشان را کشمیدهند و من باز ته دلم قیلی ویلی میرود…
آخر مکالمه میگوید میدانی این دوهفته هر روز صبح سر سجاده ام دعایت کردهام…
حالا سلولهای صورت من بدو به سمت آفتاب میروند و خودشان را کش میدهند… انقد که فک میکنم الانست که پوست صورتم دچار پارگی از چندین جهت نامشخص شود …
پشت سر هم پلک میزنم تا اشکی که در چشمانم حلقه زده به دانه شورانگیزی تبدیل نشود…
و به خودم میگویم میدانی که….
تو هیچ کارهای!!
روایتگر: لیلا، همقلب پیشقدم۲