تو باید یک کاری بکنی
بسم الله الرحمن الرحیم
🖋️از وقتی یادم میآید، تمامِ لحظاتِ زندگیام را با عینکِ «تو باید یک کاری بکنی» گذراندهام.
از همان لحظهای که رشتهی ریاضی را انتخاب کردم تا زمانی که خواستم تغییرش بدهم و تجربی بخوانم، پررنگترین تیتر ذهنم این بود که: «تو باید یک کاری بکنی.»
حتی بعدتر، وقتی دانشگاه قبول شدم، خوشحالیام فقط به خاطر این بود که میتوانم «یک کاری بکنم».
یا وقتی ازدواج کردم؛ آن لحظه که در جلسهی خواستگاری صدایم را صاف کردم و بهعنوان خط قرمز گفتم: «من حتماً باید یک کاری بکنم.»
حتی بعدتر، وقتی بچهدار شدم ــ و آن هم دو بچه با فاصلهی کم را انتخاب کردم ــ تمامِ سختیها را با این تیتر بزرگ در ذهنم میگذراندم که: «اینطوری با هم بزرگ میشوند و تو راحتتر میتوانی یک کاری بکنی.»
جملهی «یک کاری بکنی» مثلِ واژهی شیکِ کمالگرایی برایم دوپامین بود؛ دوپامینی که وقتی بچهها آمدند و سرعتِ زندگی کم شد، یکباره رفت.
آنجا بود که برگشتم و نگاه کردم به عقبهی پرطمطراقم، و نتوانستم به خودم بگویم: «ببین، یک کاری کردی!»
دقیقاً آن لحظات را یادم هست؛ انگار وزنههای چند تنی به پایم وصل بود. پا میشدم، شیر میدادم، بچه عوض میکردم، اما از درون، تهی بودم از اینکه دارم کاری میکنم.
شروع کردم به تراپی رفتن.
یکی میگفت افسردگیِ پس از زایمان است.
یکی میگفت طرحوارهی محرومیت هیجانی.
آن یکی میگفت دلبستگیِ اجتنابی.
و من بودم که با کولهباری از برچسبها بیرون میآمدم و میدیدم «هنوز کاری نمیکنم!»
یادم هست با اصرارِ همسرم رفتیم مشهد. در صحن نشسته بودیم. زمانِ نماز شد. همسرم گفت: برو نماز جماعت.
نگاهش کردم و گفتم: «فرقی نمیکند که… من که کاری نمیکنم، پیشِ بچهها هستم، تو برو.»
تا رفت، هقزدم زیرِ گریه. بچهها داشتند بیسکویت میخوردند و دهنکجی میکردند به ویترینِ قشنگِ تغذیهی سالم.
رویم را گرداندم سمتِ گنبدِ امام رضا (ع) و گفتم: اینجوری دوست دارید من را ببینید؟ من بلد نیستم چی بگویم… خودتان درستش کنید.
برگشتیم.
معجزهوار، با همتِ دوستم و استیصالِ خودم، هول داده شدم توی «پیشقدم».
پیشقدم برای من نقطهای بود که توانستم با آن بفهمم «یک کاری بکنم» اصلاً یعنی چه؟
چطور باید به آن جواب بدهم؟
و جواب دادن به آن یعنی چه؟
حالا باز هم پررنگترین تیترِ ذهنم همین است،
اما با رنگ و بوی جدید، با تعریفی واضح.
حالا میدانم بیشترین چیزی که میخواهم، این است که «کاری بکنم»؛ کاری از جنسِ تأثیرگذاری.
و اینبار میدانم برایش باید چه «کاری» انجام بدهم.
روایتگر: عابده، همقلبِ پیشقدم۴ و فراز۲