جهان از دید زنان همپات

سلام دوست ندیده‌ی من
من (مهدیه ام) یک مامان ۳۳ ساله که تهران زندگی میکنه و میخوام یکی از روایت هام رو باهات درمیون بگذارم


بسم الله الرحمن الرحیم

🖋️منِ پیش‌قدمی شده

از وقتی یادم می‌آید، همیشه یک حالِ بدِ گنگ و بی‌نام همراهم بود — حالتی که نمی‌دانستم دقیقاً از کجا می‌آید، کی می‌آید و یا اصلاً چرا می‌آید. مثل سایه بود؛ هیچ‌وقت رهایم نمی‌کرد.
گه‌گاه در هیجانِ اتفاق‌های مهم زندگی رنگ می‌باخت؛ یادم است روزی که دانشگاه قبول شدم، روزی که به یار جواب «بله» دادم، یا آن روزی که صورتِ گرم و نرم دخترک را روی صورتم گذاشتند — آن روزها، آن حسِ سنگین کنار می‌رفت و مرا در خوشی‌ام رها می‌کرد، اما دیر نمی‌پایید که بازمی‌گشت.

برای رهایی از آن هر چیزی را امتحان کردم: متن‌ها و نوشته‌های انگیزشی میخواندم”برای خودتون تصور کنید، هر چیزی که تصور کنید براتون رخ میده”،”تو میتونی،اینو همش با خودت تکرار کن”، آخ که زیر بار فشار این تو می‌توانی های عبث چه رنج ها کشیدم.
سفر و تغییر فضا را امتحان کردم، به دل طبیعت زدم، سعی کردم خاطره بسازم کنار خانواده
تغییر در ظاهر را امتحان کردم، کمی رنگ مو، کمی بوتاکس تغییری که فقط ظاهرم را کمی جلوه داده بود، تنوع در کار و روزمرگی را نیز به میدان اقدامات آوردم،صبح هایم را با قهوه و موزیک شروع کردم،قدم زدن های تنهایی، خالی کردن وقت برای خودم.  این‌ها به‌ظاهر حالم را بهتر می‌کردند اما موقتی بودند؛ تلاشی مذبوحانه برای بستنِ چشم‌ها روی یک زخم.
از نگاهِ اطرافیان، زندگی‌ام خوب و پر از نعمت بود و خودم هم گاهی از خودم می‌پرسیدم: «دردت چیه؟ تو که همه‌چیز داری، پس چته؟»
زندگی خوب بود، اما “من” خوب نبودم. بله “من”،خوب نبودم و همین خوب‌نبودن می‌توانست رنگِ خوشی را در همه‌چیز کم‌رنگ کند و آرام‌آرام به سلول‌به‌سلولِ زندگی نفوذ کند.البته نفوذ هم کرد. شروع هر قدمی برایم سنگین شده بود انگار وزنه های سنگینی از ناتوانی آویزان مغز و پاهایم شده بود و نای رفتن و حتی فکر کردن را از من گرفته بود.

یک روز به خودم گفتم: این‌طور نمی‌شود. باید راهی باشد که این احساسِ مبهم و تکراری تمام شود. اما من که قبلاً خیلی چیزها را امتحان کرده بودم — کلاس و کتاب و پادکست‌های انگیزشی، سفر، مدیتیشن، مثبت‌اندیشی — پس چرا چیزی عوض نمی‌شد؟
همان‌جا فهمیدم جواب را بیرون از خودم پیدا نمی‌کنم؛ باید به درون خودم سفر کنم. باید مسئولیت این حال بد و تغییر آن را بپذیرم و این شد آغازِ مسیری که با شجاعت شروع کردم: پیش‌قدم، سفری برای پیدا کردنِ خویشتن و ساختنِ حالِ خوبِ پایدار — نه فقط لحظه‌ای، بلکه برای همیشه. قلم به دست به کشف دنیای درون خودم رفتم، در عمیق ترین نقاط ذهن و قلبم بذرهایی کاشتم از جنس اگاهی و مسئولیت پذیری. حالا منی در من زیست می‌کند که “خودش” را بلد شده، اگر خوب نداند کیست، خوب می‌داند چه میخواهد و به کجا میخواهد برود. چقدر این “منِ پیش‌قدمی شده” برایم عزیز است❤️.

ممنونم که من رو شنیدی،اگر تو هم همچین تجربه ای داری و دغدغه های مشترکی رو میبینی دعوتت میکنم به جمع خانواده همپات بپیوندی.
راه های ارتباطی رو توی همین صفحه میتونی پیدا کنی.

دیدگاه‌ها ۰
ارسال دیدگاه جدید