اتفاق بدی افتاده است؛ گوشی موبایلم گم شده است.
به محض فهمیدن، احساس بی قراری داشتم. دیگر در یک جا بند نمیشدم. هر کس با من حرف میزد متوجه میشد حواسم جای دیگری است.
در ذهنم مرور میکردم آخرین بار کجا دیدمش؟ و در کجا جا گذاشتهام تا بروم و درست همان جا قرار بگیرم تا دوباره ببینمش.
در دلم بارها گفتم این بار اگر پیدا شود دیگر حواسم را جمعتر می کنم و مراقبت می کنم که نکند از دستش بدهم و دوباره بیقرار شوم. دیگران بیقراری ام را که دیدند و موضوع را متوجه شدند انگار واقعا آن ها هم بیقرار شدند.
همه میپرسیدند دقیقا از کجا دیگر ندیدیاش؟ خوب فکر کن.
کنار همه فکر کردن ها خودم را سرزنش میکردم که کاش سهل انگاری نمیکردم. حالا هم خودم هم دیگران را به زحمت انداختم. کاش منظمتر بودم. کاش مراقبتر بودم. کاش حواس جمعتر بودم و اینقدر ذهنم پراکنده نبود که ندانم در ۲۴ ساعت گذشته دقیقا چه کرده ام.
آنقدر در پیدا کردنش مصمم بودم که اگر یادم میآمد محل کارم جا گذاشته ام با وجود اینکه امروز روز تعطیل کاریام بود، سریع ماشین را از پارکینگ بیرون میبردم و به محل کارم میرفتم تا تمام شود این بی قراری و اصلا مطمئن شوم و اگر نباشد هم فرصت داشته باشم تا جای دیگری را بگردم.
راستش فکر کردم در محل کارم جایش گذاشتهام. هر چقدر فکر کردم آخرین بار روی میزم دیده بودم.
سریع به سراغ کیفم رفتم تا سوئیچ ماشین را بردارم که یک دفعه احساس کردم قسمت زیپ مخفی کیفم کمی سنگینتر است. زیپ را باز نکرده از روی پارچه دست را به حالتی که انگار گوشی موبایل را میخواهم بردارم جلو بردم تا ابعادش را احساس کنم و خودش بود، پیدایش کردم.
قلبم آرام گرفت و بلند گفتم: پیدا شد.
پرسیدند: کجا بود؟
گفتم: همین جا بود من نمیدیدمش. و انگار همه آرام گرفتند.
درست همان لحظه ای که آرام گرفتم، بیقرار شدم.
چند دقیقه قبل ترش چند چیز در ذهنم میچرخید که باید انجام دهم و هیچ کدامش مثل احساس اینکه واقعا گوشی موبایلم گم شده است مرا مثل برق از جایم بلند نکرده بود و حالا شرمنده آن دو سه کاری بودم که برای خدا بود اما انجام دادنشان را به بعد از پیدا شدن گوشیام موکول کرده بودم.
و گوشی موبایلی که در دست هایم بود و یک سوال را برایم پررنگ کرد آیا گمشده بزرگتری نداری؟
قبل ترها خیلی اهمیت جمله پرسشی را نمی دانستم. اما الان همین قدر می دانم که خیلی کارهای مهم از سوالها شروع میشوند. سوال هایی که رها نمی شوند تا در کنار پاسخشان آرام بگیرند.
قبل ترها به این سوال که می رسیدم یک احساس شرم مرا در همان لحظه متوقف می کرد. مثلا در جواب سوال بالا می گفتم آری و تمام.
امروز کنار همه این شرمندگی خودم را پای دفتر کشاندهام که گمشدههایم را مقایسه کنم و دقیقا همین داستان را برای گمشده بزرگتر هم مرور کنم و از دل این مقایسه برای خودم یک جعبه سوال بچینم و دنبال پاسخ باشم.
آخر می دانم اگر بفهمم، واقعا بفهمم همین جا بود و من نمی دیدمش چقدر برایم حسرت دارد.
روایتگر: همقلب پیشقدم۵