رویای زنانِ همپات
بسم الله الرحمن الرحیم
پیشنهاد باارزشی برایتان دارم اما لازم است برای شنیدنش صبور باشید.
اخبار ساعت ۱۴ همیشه توی خانه ما مصادف میشد با خوردن ناهار، برای همین ناگزیر به آنچه گفته میشد گوش میدادم. گاهی لقمههایم را با بغض فرو میدادم و گاهی با خشم، گاهی هم با تعجب و کنجکاوی. اما زمانهایی هم بود که به واسطه خبری دریچه خیال به رویم باز میشد و یک گلوله فشرده شده از احساسات برانگیزاننده توی قفسه سینهام جُم میخورد. معمولاً این اتفاق زمانی میافتاد که از مدالآوری نوجوانان ایرانی در جهان یا ثبت اختراع جوانی ایرانی سخن میگفتند؛ لحظاتی که چشم دنیا به سمت کشورم خیره میشد.
دلم برای انجام کارهای بزرگ پر میکشید؛ من اما به پاهایش بند زده بودم و اجازه دور شدن را به او نمیدادم. این محدودیت را حتی در خیال پردازیهایم هم احساس میکردم، گویی مقابل دریایی از خیالات بلندپروازانه ایستادهام اما خیالها به زور مچ پاهایم را خیس میکنند. انگار از غرق شدن میترسیدم و اینطور میشد که فقط تصاویر کلی از خواستههایم میدیدم؛ بیجزئیات.
البته که آدم ساکنی نبودم. یعنی برای لمس همان تصاویر کلی و مبهم تلاش میکردم. موانع سرعتگیر زیادی هم پیش رویم بود که بخاطر وجودشان بارها اشک ریختم اما متوقف نشدم. دمدستترین و شاید گوش آشناترینشان برای خیلیهایمان صحبتهای ناامیدکنندهای از این جنس بود: اینهمه تلاش که چه؟ تو که قرار است آخرش شوهر کنی و کهنه بچه بشوری!
و من میجنگیدم با ذهن محدود کنندهام که باور نکنم قرار است آخر من این باشد. واقعیت این بود آن “خب که چه” برایم شفاف نبود اما نمیخواستم دیگران متوجه شوند. فکر میکردم بچه عقابی هستم که لازم است پرواز را یاد بگیرم و از بینشان بپرم، سپس از آن بالا برایشان دست تکان دهم و بگویم: تلاش برای این! بعد هم اشتباهشان را به رخشان بکشم و دلم را خنک کنم.
اما بعدترها متوجه شدم چقدررر اشتباه فکر میکردم. که ما عقاب نیستیم، ما پرستوهایی هستیم که باید باهم پرواز کنیم، باید باهم قوی شویم تا بتوانیم از پس کوچهای زندگی و سختیهایش بربیاییم. فهمیدم که تنهایی پرواز کردن محکوم به سقوط است و من برای رشد خودم و پرواز خودم هم که شده لازم است برای رشد و پرواز دیگری تلاش کنم. قدرتمندتر شدن من در گرو قدرتمندتر شدن دیگری است. این را به خوبی در ازدواجم تجربه کردم. وقتی برخلاف تصور اشتباهم اصلا ازدواج برایم معنی محدود شدن نگرفت و برعکس همان شوهر بستر رشد را برایم فراهم کرد و حمایت گرانه کنارم ایستاد تا باهم قوی شویم و پرواز کنیم.
اصلاح نگاه و پیدا کردن جای درست تلاش کردن برای برداشتن مسئولیتی که متعلق به من بود را مدیون خانهای امن به نام “همپات” هستم. لطفا نام همپات را گوشهای از ذهنتان نگهدارید.
چند روز پیش در حال انجام پروژه فراز( دومین دوره تخصصی همپات) بودم که از آنچه داشت برایم رخ میداد شگفتزده شدم. یکی از سوالات پروژه باب خیال را برایم باز کرده بود اما این بار آنچه دلم میخواست انجام دهم را به وضوح و با جزئیات میتوانستم ببینم همراه با احساس توانمندی برای اجرایی کردنش. درحالیکه که منِ پارسال حتی اگر اجازه ایدهپردازی درباره این قضیه را به خودم میدادم، قطعا توان اجرایی کردنش را در خود نمیدیدم و مانند هزار هزار ایده دیگر این یکی هم مدتی در ذهنم چرخ میخورد و عاقبت خسته شده و گوشهای کز میکرد.
افزایش توان، آنچه فراز برایم وعده کرده بود را میتوانستم در درونم لمس کنم. حس نابی بود. اینکه بتوانی از لابهلای موانع ذهنی و ترسهایت ایدهات را بیرون بکشی، نگاهش کنی و احساس کنی میتوانی از پسش بربیایی.
همه اینها را گفتم که از همپات بگویم.
همپات برای من شبیه زمینی است حاصلخیز به وسعت ایران، تو دانهات را هر کجای این زمین بکاری، او سخاوتمندانه تو را در آغوش گرفته و از همه آنچه دارد تو را تغذیه میکند. اگر مسئولیت رسیدگی به دانهات را برداری و خوب آب و کودش دهی میتوانی سبز شدنش، بزرگ شدنش، تنومند شدن و از همه مهمتر تبدیل شدنش را ببینی. تبدیل شدن از دانه ضعیف به نهال و درختی که سر در اوج دارد.
همپات جاییست برای تمام زنان آزادی خواه جهان که میخواهند رهایی و قدرت را تجربه کرده و کارهایی بزرگ بکنند. کارهای از جنس رهبرانگی❤️
اگر فکر میکنی همپات جای توست بدان که یک بغل امن و گرم برای تو از همین الان باز شده است.
روایتگر: محدثه، همقلب پیشقدم۳