هجرت از خود، بازگشت به خویش

بسم الله الرحمن الرحیم

🖋️این روزها که مریضی مرا از کارهای روزمره می‌اندازد، به خودم بیشتر فکر می‌کنم؛
به اینکه چرا دارم این حال را تجربه می‌کنم.
انگار مریضی همان فرصت‌های استراحتی را که قرار بود به خودم بدهم، دارد یک جا از من می‌گیرد.
هجرت کرده از خودم هستم و دارم به خودم برمی‌گردم.

چرا هجرت کرده بودم؟
چرا دیگر خودم را دوست نداشتم؟
من قبلا چطور زندگی میکردم؟
تا جایی که یادم هست مراقب خودم بودم، به خودم اهمیت می‌دادم، خودم را دوست داشتم
الان چه شده؟
فکر می‌کنم همه چیز از روزهای پیش‌قدم شروع شد؛
همان موقعی که هنگام صحبت با مربی، سنگ بزرگی در آینه‌ای که خودم را می‌دیدم خورد و من، یعنی تصویری که فکر می‌کردم منم، فروریخت.
همان زمانی که به چیزی درونم رسیدم که از خودم ترسیدم.
دیگر درونم کودکی با صورتِ معصوم زندگی نمی‌کرد، من درونم هیولایی می‌دیدم که بیش از هر چیز می‌خواستم از آن فرار کنم.
منِ خیالی‌ام شکسته بود و وسط قاب آینه‌ام چیزی برای دوست داشتن نبود.
خوب که دقت می‌کردم هیولایی می‌دیدم که بیشتر لایق نفرت بود تا دوست داشتن.

بله … هر بار که به خودم نگاه کردم اخم کردم و چشم‌هایم را بستم و رو برگرداندم.
اگر گفت من خوابم میاد گفتم بیخود، گفت گرسنه‌ام گفتم صدات را نشنوم،گفت مریضم گفتم ساکت!
من حتی حوصله نداشتم یا بهتر بگویم اهمیت نمی‌دادم که برای خودم دارو بخرم چه برسد به رسیدگی‌های نه چندان ضروری دیگر. کوچکِ درونم از التماس کردن دست کشید. درون خودش مچاله شد و دردهایش را دیگر به من نگفت. بعد مدتی دیدم که نفسهایش به شماره افتاده…

انقدر سنگدل نبودم، برگشتم ببینم چه شده، برایش یک لیوان آب بردم و به صورتش آب پاشیدم.
قطره های آب که روی صورتش حرکت میکرد، سیاهی‌ها را با خودش می‌برد.
پشت رد آب، چهره‌ی شفاف کودکی خجالت‌زده بود که می‌ترسید چیزی بخواهد.

این روزها جسمم کاملا رنج می‌کشد، برای روح محزونم و من می‌خواهم دوباره برای قابم آینه‌ای بیندازم.

شاید من دیگر آن چهره بی‌عیب در آینه خیالم نباشم، شاید چند جای بدنم زخمی و سوخته باشد، شاید کمی چهره‌امسیاه شده باشد، اما این منم.
بی عیب نیستم اما این واقعیت من است.

کِی دوباره می‌توانم تصویر خودم را ببینم و دوستش داشته باشم؟
نمیدانم.

اما می‌دانم تک تک این زخم‌ها نشانه هستند.
یادگار روزهایی که خواستم به قله صعود کنم، خراش‌هایی که نشان شجاعت دارند و بوی افتخار می‌دهند.
اینجا هر چه زخمی‌تر پر افتخارتر.
نه، منظورم این نیست که به خودتان زخم بزنید. منظورم این است که زخم‌هایتان را قایم نکنید. اتفاقا آنها راپیدا کنید و از دیدن جای خراش‌ها، نترسید.
به امید روزی که بتوانم دوباره جلو آینه بایستم، به رد زخم‌هایم نگاه کنم و به خودم لبخند بزنم😍

روایت‌گر: هم‌قلبِ پیش‌قدم۶

دیدگاه‌ها ۰
ارسال دیدگاه جدید