رویای زنانِ همپات

بسم الله الرحمن الرحیم

🖋️خلوت می‌خواهم

شب تولد ۲۵ سالگی‌ام بود.
به مناسبت گذران عمر که به قولی در حد یک چهارم قرن بود، تصمیم گرفتم مسیرم و اهدافم در جنبه‌های مختلف زندگی را مرور کنم. کافه‌ای انتخاب کردم و خودم را برای نوشتن و فکر کردن در فضای آزاد، به آن‌جا رساندم.
و چه شب عجیبی هم شد، با خبرهایی که حین راه از سمت خواهرم به من رسید. ولی من برای یک هدف مشخص آن‌جا رفته بودم، قرار نبود آن خبرها من را از این کار، از فکر کردنی که بارها از آن فرار کرده بودم، بازدارد.
کاغذهایم را در آوردم و نوشتم، از مسیر، علایق، اهداف، شغل، و دوستان.
خسته از دوستانی بودم که برای خودم انتخاب کرده بودم، از جو حاکم بر آن‌ها که پر بود از غیبت و خاله‌زنک بازی! ظاهربینی و حفظ ظاهر، و تمسخر و بی‌اهمیت دانستن ارزش‌های من، از جمله تلاش برای رشد در جنبه‌هایی که از دید آن‌ها نامتعارف بود.

ویژگی آدم‌هایی که دنبال‌شان بودم را نوشتم: آدم‌هایی که به بحث‌های جدی اهمیت می‌دهند، به دنبالِ دانستنِ فلسفه زندگی و چرایی وجودِ ما در این دنیا و نقش خود در دنیا هستند، به ارزش‌ها و عقاید هم احترام می‌گذارند، از ظاهربینی و تمسخر و خاله‌زنک دور هستند، و «به من حس نوازش می‌دهند».
نوشتم و به خودم گفتم: توی تهران با این عظمتش نتوانستی در این راستا خیلی کار مفیدی کنی، چرا فکر می‌کنی در مسیر جدید، می‌توانی این روابط را ببینی؟
رسیدن به این هدف برایم دور از ذهن بود. و اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که کمتر از یک سال بعد، با پیش‌قدم آشنا شوم و در جمعی باشم که نه تنها همه این‌ها را باهم دارد، که حتی فراتر از چیزی هست که تصور و نیاز من بود. فکرش را نمی‌کردم در جمعی باشم که مثل خانه‌ی امن من است برای گفتن حرف‌های نگفته. برای شنیده شدن بدون قضاوت. برای نوازش‌. و برای «خودم بودن».
همان «خود» که خسته بود از سرکوب شدن. از دیده نشدن، از اجبار شدن به شبیه خواسته‌های دیگران شدن. از حس «کافی نبودن» که به او القا می‌شد. نیاز داشت به بودن در محیطی امن، برای نشان دادن خود.

روایت‌گر: هم‌قلبِ پیش‌قدم۶

دیدگاه‌ها ۰
ارسال دیدگاه جدید